تبلیغات
شاعرانه

 AriaPTC.com

چهارشنبه 13 خرداد 1388

از دلم رست گیاهی سر سبز

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،


از دلم رست گیاهی سرسبز
سر بر آورد
درختی شد
نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سر سبز
این سر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست!


سه شنبه 12 خرداد 1388

از این پنجره به بعد

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد
از امروز ناگزیر

پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
و ماه
همیشه از نیم رخ شیشه ای دور
به خانه می نگرد
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست
نه که فکر کنی من پسر آسمانم
که از آن پنجره تا این
از معجزه ی سطری گذشته ام
نه که نه
من همان توام که شهید داده ا ی
من همان توام که شهید داده ای
من همان توام که زیر ماه می میری
شاید عروس می شوی
من از روشنی روزها نمی گویم
از اینکه چیزی برای خنده ندارم
سر به یر حرف می زنم
همیشه که نباید چراغ چهار راه
پیش پایمان سبز شود
گاهی خوب است دیر به خانه برسیم
دیر از خانه دراییم
از این چراغ به بعد می بینی
کسی برای مردن به خیابان نمی اید
و انگار قرار این مدار بود
که زود به خانه برسیم
زود از خانه دراییم
و زندگی را به خانه ببریم
ولی تو همان منی
که هر روز برای مردن به خیابان می ایم
هر روز برای مردن به خانه می روم ؟
ولی من همان توام که ته سال
تنگ کوچکی از عید به خانه می بری
وقتی ماهی هست
کسی برای زندگی به خانه می اید
وقتی ماهی نیست
کسی برای مردن به خانه می اید
از امروز ناگزیر
پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
همیشه که قرار نیست
پنجره رو بهدنیا باز شود
از امروز ناگزیر
این مدار
بر این قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری که خالی است
یک پنجره به جایی دور باز می شود


دوشنبه 11 خرداد 1388

تقصیر آینه هاست

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

اینه ی روبروی من از یاد نمی رود
کجای باید از تماشا برخیزم

و سایه ی دورترین درخت جهان را
به تهی خانه های تا دوردست آسمان بیاورم ؟
کجا باید از تماشا برخیزم ؟
چه قدر درخت ، در همیشه ی ایندشت ها تنهاست
چه قدر راه ، مرا تا مردمان پرکنده برد
تقصیر جاده هاست
که مردمان پرکنده دورند
تقصیر چشمه هاست
که مردمان پرکنده دور می میرند
مردمان آن سوی نمی دانم کی باران ریز
مردمان این سوی نمی دانم کی آفتاب در
مردمانی که چه قدر سکوت کردند و آنها فقط سکوت کردند
حالا به زیارت تنهاترین درخت جهان می روم
من به شیوه پدر
با گام های مقدس به راه افتادم
و حالا چه قدر نزدیک زیارتم
و حالا چه قدربه سایه ی تنهاترین درخت شهید می رسم
که سکوت مادران زمین را تاب آورده است
من به سکوت تمام مادرانی می روم
که جاده های بی آمدن
تا چشم های خیسشان رفته است
من پسر تمام مادران زمینم
که در تکرار راه
دورترین جاده ها را بیدار می کنم
و حالای چشم انتظاری مادران نقاب و باد در پیراهن
کنار لمس جنوبی ترین لیموی تر
برای تمام آن سالها سکوت
حرف جاده های نرفته را آورده ام
و حالا چه قدر دلم پر از گرفتن است
برای تمام سکوت مادران
که پشت پرچین روسری های پرگره مردند
چه قدر دلم پر است
اینه ی روبروی من از یاد می رود ؟
دارم چه قدر افشا می شوم
سکوت مادران زمین
تقصیر نرفتن و تکرار اینه ای است
که روبروی من
اینه پر از حرف جاده های نرفته
اینه پر از تماشای جهان است
حالا که به شیوه پدر
به راه آفتاب در آمدم
تقصیر اینه هاست
که مردمان پرکنده دور می میرند


یکشنبه 10 خرداد 1388

من همه ی رفتن را به یاد آورده ام

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

آسمان سجاده های رو به راه
و درختان حاشیه ی آب

اذان گفته بودند
که به راه افتادی
سیب های سحرگاهی
به خواب باغچه افتادند
که در کوچه می رفتی
سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستن
حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت تماشا می کنم
سایه ای از تو در راه بود
چه پنجره هایی که از زن پر بود
چه کوچه هایی که از سلام خالی
چه خیابان هایی که از نرفتن پر بود
و چه راه هایی که خواب کسی می اید ، دیدند
ولی سایه ای از تو در شهر گم شد
ولی سایه ای از تو روزی گذشت
و در آسمان سجاده من شد
سایه ای از من دور می شود
چه قدر آبی است
دهکده هایی ه در مهتاب به خواب می روند
چه حافظه ای
هیچ شهری هرگز
شب ها به خواب نمی رود
و کسی نمی داند
بالای این همه شهر بزرگ
ماه همیشه بیدار است
چه حافظه ای
باید تمام جاده های خاکی را حفظ کنم
باید صدای تمام سیبهای می افتد را بدانم
باید مدار زمین را خوب بچرخم
هیچ راهی نباید در شهرها تمام شود
هیچ خوابی نباید بی ستاره آفتابی شود
هیچ سیبی نباید بی صدا بیفتد
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم
چه قدر راه نرفته از من می گذرد
پشت سرم هستی یا نه ؟
تو ، سایه ، منی


شنبه 9 خرداد 1388

نخستین ترانه

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

ما همه از یک قبیله ی بی چتریم
فقط لهجه هایمان ، ما را به غربت جاده ها برده است

تو را صدا می زنم که نمی دانم
مرا صدا می زنم که کجایم
ای ساده روسری که در ایستگاه و پچ پچه ها
ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی می روی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی
باز می گردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان ، ما را به غربت لهجه ها برده است
ای بغض پرکنده در غربت این همه گلوی تر
ای تو را که نمی دانم
ای مرا که کجایم
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبیله ی بی چتر برگردد
ما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم
فقط سکوت هایمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد


پنجشنبه 7 خرداد 1388

مرداب

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگ هایم ازتپش افتاد
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود


چهارشنبه 6 خرداد 1388

از امشب

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

از امشب
خوابهایم برای تو

از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می اید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید


چهارشنبه 6 خرداد 1388

دوباره در سفرم

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

دوباره در سفرم
می خواهم نگاه کنم

به تمام دشت هایی که ندیدم
به تمام کوههایی که از من گذشتند
تا پشت این همه دور
برای اهل آبادی جایی
رو به ماه بدرخشند
و پشت به هراس شب و
راه کسی نیامدن
سکوت کنند
دوباره در سفری ؟
کجای این همچنان در سفر
از خوابهای تا سی سالگی بیدار می شوی؟
خیال می کنم نه خواب ها
که تمام بیداری ام حرام شده است
خیال می کنم تمام خوابهایم را گم کرده ام
می شنوی ؟
دوباره آن کودک همیشه غایب صدایت می کند
خیال می کنم
همیشه از آن طرف سی سالگی
کودکی خواب های ندیده را برایم تعریف می کند
تو زبان آشنای منی
تو صدای آشنای من ی
که در جایی از گم شدن ها قدم می زنی
وقتی نگاه می کنم
وقتی دوباره در سفرم
کنار همین قدم های بعد از سی سالگی
کودکی قدم می زند
که همیشه از تماشای دشت ها و
کوه های در غربت زمین می اید
تو آشنای خواب های منی
که لا به لای همین حس و حال خیره به راه
یا نشستن و پیاده رفتن غروب ها راه می روی
برای همین است
که راه ها را دوست دارم
که راه ها مرا دوست دارند
راه هایی که مرا
از تمام حرام شدن بیداری و
گم شدن آن همه خواب تا سی سالگی
به لذت دوباره گم شدن و
پیدا شدن کنار آب می برند
راه هایی که مرا ، به سبزه های نمی دانی کجا می رسانند
که در انتهای جاده آهسته پیدا می شوند
و حالا در این مکث ناگزیر
پشت آسمانخراش چه قدر نزدیک سفر
ماه از دست می رود
و در اتاق تاریک
او همان من است که رو به دیوارهای نباید اینجا می گرید
می خواهم از چراغ هایی که رؤیای ماه را
از خواب کودکان می دزدند
می خواهم از شهرهایی که از هراس خدا هم بزرگترند
دور شوم - دور
پنجره رو به رفتن است
ولی تا دوباره که با صدای خروس
پلک ها تر شوند
پنجره لبریز شهر می شود
تا باز خواب های دوباره حرام شوند
ولی دوباره در سفرم
ولی سفر ، که از شب هم ساده تر می گذرد
دستی میان تاریکی یکی دو قدم رو به راه
درها را به اتاق لبریز شهر و گریه می بندد
و پله ها
رو به نمی داند کسی کجا - می روند
می خواهم آن صدای همیشه را
که در شب خاموشی ماه
لا به لای سیبهای امیری به خواب رفت
به هوشیاری تا نمی دانم کجای سفر برسانم
می خواهم در امتداد راه کسی نرفتن و
راه کسی نیامدن
گم شوم
کنار سفر
صدای قدم های کودکی
از غربت زمین می اید
کنار سفر
کودکی دوباره صدایم می کند
کودکی دوباره صدا می کنم
ای راه های همیشه رو به رفتن های ناپیدا
دوباره در سفرم


یکشنبه 27 اردیبهشت 1388

احساس پژمرده

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

من از طرح زیبای هر خاطره،
سلامی غزل گونه خواهم نوشت،
که باور کنی گرچه دور از توام
فراموش هرگز نکردم تو را.
در این رخوت بی مجال زمان،
که احساس پژمرده،
همچون خزان،
به یاد تو من مانده ام آشنا،
که شاید، که من یاد باشم تو را!


شنبه 26 اردیبهشت 1388

دوستت دارم...

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

او تمام مدت همین حرف را می زند
سر به شانه ی خسته ام می ساید
قلبش را پیشكش می كند به ستاره های چشمانم
و اهسته با عشق می گوید
دوستت دارم
اه من همیشه حقیقت را در حرف هایش گم می كنم
و شانه هایم ناگاه تهی می شوند
وقتی كه شانه هایش تكیه گاه دگری است
و او باز اهسته می گوید
دوستت دارم...


جمعه 25 اردیبهشت 1388

قانون خط های موازی

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

و سکوت می کنیم
هم من ، هم تو ! اصلا بیا
یک خط زیر قانون خط های موازی بنویسیم
دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند
اما این دلیل نمی شود همدیگر را دوست نداشته باشند ...


پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388

منو تنهام میذاری

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

منو با اسم کوچیکم صدا کن **
همین امشب برای آخرین بار **
که از فردا ، تو رو می بوسم **
ولی از پشت آجرهای دیوار **
منو با اسم کوچیکم صدا کن **
همین حالا که بغضم تو گلومه **
اون پیرهنت که ، بیشتر از من **
گرفته عطر دستاتو کدومه **
به جای این همه کویر حسرت **
قرار شد بینمون دریا بگذاری **
تو از عادت چی میدونی که میخوای ،**
میخوای، به این زودی منو تنها بگذاری **
تو که میگفتی بخاطر من **
سختی راهو طاقت میاری **
من توی فالت یه جاده دیدم **
یعنی سپیده دم ، منو تنها میگذاری


چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

انگار

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

انگار....

انگار حضور من که از کنار تو آرام و بیصدا ...

به وادی حسرت خزیده شد...

همه احساسهای دورنی تو را نیز ...

با خود برد!!

تویی که سرشار از معنا و جود بودی....

تویی که چشمان مهربانت ...

تصویر تمام نمای محبت بود...

محبتی که...

سهوها را.....و حتا عمدها را ندیده میگرفت...

.

.

و چه سنگین است عبور تو از کنار باغی که...

روزی تو را به تمامی تمنا می کرد...

چه سخت است دیدن و به نظاره نشستن عبورت ....

از اینجا....

از کناره کوچه باغی که دیوارهای نه چندان بلندش...

پژمردگی برگها را ...

و سیب و باغ را.....

گواهی همیشه گویاست....



انگار ...

انگار باغبان بیگانه ای بیش نیست

انگار...

انگار...


و باز هر روز و...


هر روز...


شنبه 19 اردیبهشت 1388

دلیل رفتن

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

خودت میدونی میدونم دلیله رفتنت چی بود
اما می تونستی نری چرا میگی قسمت نبود



اگه قسمت نبود چرا تو موندی
خدا مارو چرا به هم رسوندی



اگه میدونستی یه روزی میری
چرا روزا رو تا اینجا کشوندی



چی بودم چی شدم به خاطره تو
ولی پشت دلم رو خالی کردی



حالا اسمت میاد گریه ام میگیره
نمیدونی که با دلم چه کردی



اگه در حق تو خوبی نکردم
بدون که خالی بود دستای سردم



ولی من در عوض هر چی که بودم
با احساسات تو بازی نکردم



اگر چه می دونم دوستم نداری
به هر در میزنم تنهام نذاری



اگر پای کسی هم در میونه
بذار اسمت اقلان رو بمونه



دم اخر بذار دست توی دستام
بذار بهت بگم دردم چی بوده



فقط لطفی کن و حرفامو بشنو
شاید دیگه نگی قسمت نبوده



اگر تصمیم رفتن و گرفتی
ببخش اگه پشیمونت نکردم



اره من واسه تو کم بودم اما
با احسا سات تو بازی نکردم


جمعه 18 اردیبهشت 1388

رفت تا

   نوشته شده توسط: هیلدا    نوع مطلب :شعر و متن ادبی ،

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
آسمانی‌تر از آن بود که در خاک بماند.!..
از دل برکه‌ی شب سر زد و تابید به خورشید
تا دل روشن نیلوفری‌اش پاک بماند.!..


تعداد کل صفحات: 15 1 2 3 4 5 6 7 ...